احساس

تا نگاه می کنی وقت رفتن است...

احساس

تا نگاه می کنی وقت رفتن است...

احساس

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند ...

آخرین مطالب

پیوندها

خوابگاه یا خرابه ؟!

چهارشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۴۳ ب.ظ

این خبری که دارم می نویسم داغه داغه ... خیلی حس بدی بود ...

نمی دونم تا حالا براتون اتفاق افتاده یه جایی گیر کنید یا نه ...یه جایی مثله یه اتاق ...

رفته بودم تو اتاقی که به اصطلاح بهش می گن اتاق تلوزیون ...بماند که تلوزیونش وضوح خیلی خوبی تو نشون دادن برفک داره ...

و منه از همه جا بی خبر رفته بودم بخاطر ساکت تر بودن اونجا با دوستم صحبت کنم که به محض بستن در متوجه شدم پام به یه چیزی خورد و صدایی داد سرم و که پایین آوردم دیدم دستگیره سمت بیرونه دره ...و من گیر افتادم ...وای چه حس بدی بود ...شاید اگه در قفل نشده بود حداقلش نیم ساعتی اون تو می موندم تا با دوستم صحبت کنم .. اما وقتی فهمیدم اون تو گیر افتادم ...مکالمم و با دوستم قطع کردم و زنگ زدم به هم اتاقیم و جریان و بش گفتم ..بنده خدا پاشد اومد پایین و یه مقداری تلاش کرد اما این در بر خلاف درب و داغونی دستگیرش و خرابی کل خوابگاه ها مقاومت سختی از خودش نشون داد و بی فایده بود تلاش ها اون از بیرون و تلاش های من از این سو ..

ازش شماره ی سرپرستی و گرفتم و گفتم قضیه رو ... من ازش می پرسیدم که چند دقیقه دیگه میان که در و وا کنن و وقتی به من یه تایم دقیقی و نمی گفت ...

بعدش خودش پاشد اومده بعد تلاش هایی در با لگد ها و فشارهایی که بش وارد شد مقاومت و بی فایده دید و باز شد و من مثله پرنده ای که از قفس بازش می کنن خوشحال و سرخوش بودم ..

البته اون تایمی هم که اون تو گیر کرده بودم خنده دار بود همراه با استرس...

خدایا نصیب نفرما...هرچند بعضی از این گیر افتادن ها بسیار کارآمد و موثر هست و باعث تحولات بسیاری در انسان می شه ...

مهم نوشت :بلخره روز موعود فرا رسید بعد انتظار های بسیار 

ان شاالله فردا صبح می ریم کهف الشهدا...خدا کنه لیاقت زیارت داشته باشم ...

الهی و ربی من لی غیرک ..


۹۴/۰۸/۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۰
الهی و ربی من لی غیرک ...

نظرات  (۶)

سلام مهربون ممنون از حضور قشنگت تو وبم ومتشکرم از لطف و کامنتتون

خوشحال میشم بازم ببینمت

خداوندا.......

دستهایت را زیر تنهایی ام ستون کن،

که من، از آوار بی تو بودن میترسم


سلام عزیزم ممنون از حضور گرمت در وبم
۳۰ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۶ معصـومــــــه ▄▄▄✐
سلااام.من اووومدم :)
آخ آخ نصیب من شده.البته من تو دانشگاه گیر افتام و در خروجی بسته شد.یعنی وضعی بودها!تا ساعت 9 شب هم فکر میکنم اون تو بودم،تا گروه نجات رسید:)کاملا استرس و خنده رو درک کردم.وقتی زنگ زده بودم به اوامر دانشگاه با خنده تعریف میکردم جاموندم،اونم باور نمیکرد،می پرسید شوخی می کنید؟انقدر ترسیده بودم که بی اختیار میخندیدم!اونم افتاده بود تو شک...یاااادش بخیر،خاطرات زنده شد!
۰۵ آذر ۹۴ ، ۱۶:۲۷ شیرین امیری
آخی یادش بخیر معصوم ولی چ فایده
صحبتامون نصفه موند
اشکال نداره اینم میشه جز خاطره هامون
۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۱:۲۷ فاطمه سادات
کجا بودید شما؟
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۵:۱۹ شیرین امیری
سلام فاطمه سادات..خوابگاه دانشگاه دیگه ....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی