احساس

تا نگاه می کنی وقت رفتن است...

احساس

تا نگاه می کنی وقت رفتن است...

احساس

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند ...

آخرین مطالب

پیوندها

دیروزی که گذشت ...

يكشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۲۷ ب.ظ

نمی دونم باید دیروز رو یه روز خوب حساب کنم یا بد ...

صبح رفتم تشییع 8 تا شهید گمنام ...خووب بود ...

همیشه برام شهدای گمنام یه جور دیگه ای بودند ...

خدا کنه هیچ وقت خدا و شهدا و ائمه ؛ دستام و ول نکنن...

و اما ...

دیروز یه نفر و بعد 1 سال و چندین ماه دیدم اونم از یه فاصله تقریبا شاید بهش بشه گفت دور

و اونم خیلی کوتاه و البته اون من و ندید ، یعنی فکر کنم که ندید ...

عین  روز برام روشنه که کارم درست نبوده اما گاهی وقتا آدم باید پاهاش و بسپره به دلش و ببینه اون کجا می کشوندش ..

هر چند یقین داره که کارش از نظر عقلی اشتباهه ...

مدت خیلی طولانی رو تو یه جای سرد منتظر موندم و بعد از خدا خواستم از امام رضا خواستم حالا که این همه راه اومدم و این همه انتظار کشیدم تو یه هوای اونم واقعا سرد و اونم تو یه جایی که ...

و اونا بی جواب نذاشتن و نمی دونم بخاطر نشکوندن دل من بود یا واقعا حکمتی توش داشته ...

وقتی دیدم ...

دستام ، پاهام و کاغذی که تو دستم بود به طرز وحشتناکی می لرزید و من هیچ جوره نمی تونستم کنترلش کنم

به حدی شدید بود که واقعا نمی شد مهارش کرد تا این که خودشون آروم شدن ...

نمی دونم این لرزش وحشتناک نشونه ی چی بود...

اون همه پیاده روی برای چی بود ...

نمی دونم اون لحظه باید شاد می بودم یا غمگین ..می خندیدم یا گریه می کردم ...واسه همین به طور غیر ارادی فقط لرزیدم ...و نگاه کردم با چشم هام...

اما می دونم که کارم و آدم هایی که امروزی فکر می کنن دیوونگی می دونن و من و یه دیوونه ...

الهی و ربی من لی غیرک ...



۹۴/۰۹/۲۲ موافقین ۲ مخالفین ۰
الهی و ربی من لی غیرک ...