احساس

تا نگاه می کنی وقت رفتن است...

احساس

تا نگاه می کنی وقت رفتن است...

احساس

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند ...

آخرین مطالب

پیوندها

باد و طوفان زمین تنگ حضور تو شده ...

پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۲۸ ق.ظ

هوای پاییزی ...
برگایی که با باد پاییزی تو هوا می رقصن...
یه آسمون ابری و آماده ی باریدن و یه خیابون و ...
یه دل ابری تر ...

یه خیابونی که تو می تونسی دستای کسی و که دوست داری و تو دستاتت بگیری و از بودن کنارش و هم قدم شدن با قدماش لذت ببری ...
اما افسوس که باید خاطره هات و مرور کنی ...
و شکنجه بشی برای همه ی لحظه هایی که اون خاطرات و برا خودت رقم زدی و برات رقم زدن ...
چه هوای عجیبی داشت امروز تهران ...
ابری ...
بارونی ...
باد ...
انگار خدا دل من و به تصویر کشیده بود ...
و غروب ... چه غروبی بود وقتی از شیشه اتوبوس به بیرون زل زده بودم
انگار یه چیز سرخ رنگ وسط یه توده ابر گم شده بود ...
ابرا شده بودن توده های پاره پاره سرخی که تو دل آسمون زندونی بودن ...
و چقد هوای  دیروز تهران فقط بودن تو رو کم داشت ...
کاش بودی ...
وقتی داشتم بر می گشتم
به جای مترو از اتوبوس استفاده کردم ...
حس خوبیه وقتی به جای مترویی که قرار بود نفس کشیدن و راحت تر کنه صد برابر سخت تر می کنه از اتوبوس استفاده کنی...
درسته ک دیرتر می رسی و تو ترافیک می مونی،اما سالم تر می رسی و این که دنیارو می بینی...غروب خورشید و می بینی ... اشکای آسمون و می بینی رو شیشه ی اتوبوس ...رو آسفالت خیابون ...
و رها می شی از مترویی که خیلی از آدمایی که می خوان وارد قطار بشن از یه قانون نانوشته ای که اگه هول بدی،آدم باهوش تری استفاده می کنن و اصلا براشون اهمیتی نداری که آدمای دیگه اذیت می شن ...
و دست فروشایی که می آن تو گوشت و بلند بلند اجناسشون و تبلیغ می کنن و بی اهمیت به اینکه این پرده ی گوشه،نه پرده ی پنجره ...
و تومجبوری خیلی وقتا کل راه و تو یه حالت عمودی با یه حالت پرس بین انبوهی از جمعیت عذاب بکشی
و برا که دیر نرسی پی همین تونل وحشت و به تنت بمالی ... درسته که تو ترافیک نمی مونی ... اما خیلی چیزای دیگه رو هم از دست می دی ...
و اما اتوبوس ...یه راهروی تنگ ...
 صندلی دو نفره ...
و زن و مردی که تو ردیف من نشستن ...
و زن که آروم سرش و گذاشته رو شونه های همسرش و خوابیده ...
دوستت هم که کنارت نشسته و خوابیده ...
و دختربچه ای که صندلی پشتیته و خودش و می کوبونه به پشت صندلیه من ...
ماشینایی که هر کدوم به یه مقصدی تو جاده هستن...
آدمای مختلف...با هزار تا فکر جور وا جور ...
و یه عالمه قصه که تو هر کدوم از ماشیناس ...
و هزار تا قصه تو هر اتوبوسی ...
و ترافیک ...
و تو
تو که با تموم خاطره هات بیداری ...
و این قصه تمامی ندارد ....
12.8.95 


 پی نوشت : دیروز و امروزش برا اینه که یه مقدارش شب نوشته شد

و یه جاهاییش صبح .

۹۵/۰۸/۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
الهی و ربی من لی غیرک ...