احساس

تا نگاه می کنی وقت رفتن است...

احساس

تا نگاه می کنی وقت رفتن است...

احساس

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند ...

آخرین مطالب

پیوندها

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

الان حدود 3 ماه می شه که خونه نرفتم و دنبال اینم که برای فرجه ها برم خونه 

امروز از یکی از بچه های کلاس پرسیدم دو هفته دیگه یکشنبه کلاس می آید ؟! 

برگشته می گه آره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا نیایم ؟!!!!

(صرفا جهت اطلاع این شخص منزلشون تو همون شهر دانشجویی هست ...)

آخه چرافکر نمی کنن بچه ها می خوان برن خونه هاشون ...

خیلی وقته نرفتن ...

خودشون میرن خونه هاشون همه چی آماده ...

کنار خانواده ...

می شینن راحت درساشونو می خونن...اونوقت ی ذره به ما ها فکر نمی کنن...

حالا اگه همینا نخوان یه روز کلاس باشه و واقعا همه بچه ها پایه باشن ما که تو خوابگاهیم

حاضریم سر کلاس نریم ...اونوقت اونا ...هوووووف...

(تاکید می کنم اگه همه پایه باشن ، اما تجربه ثابت کرده که اینطوری نیست و این وسط ...)

حالا ما موندیم که چه کنیم ...


الهی و ربی من لی غیرک ...
۲۴ آذر ۹۴ ، ۲۲:۵۸ موافقین ۳ مخالفین ۰

نمی دونم باید دیروز رو یه روز خوب حساب کنم یا بد ...

صبح رفتم تشییع 8 تا شهید گمنام ...خووب بود ...

همیشه برام شهدای گمنام یه جور دیگه ای بودند ...

خدا کنه هیچ وقت خدا و شهدا و ائمه ؛ دستام و ول نکنن...

و اما ...

دیروز یه نفر و بعد 1 سال و چندین ماه دیدم اونم از یه فاصله تقریبا شاید بهش بشه گفت دور

و اونم خیلی کوتاه و البته اون من و ندید ، یعنی فکر کنم که ندید ...

عین  روز برام روشنه که کارم درست نبوده اما گاهی وقتا آدم باید پاهاش و بسپره به دلش و ببینه اون کجا می کشوندش ..

هر چند یقین داره که کارش از نظر عقلی اشتباهه ...

مدت خیلی طولانی رو تو یه جای سرد منتظر موندم و بعد از خدا خواستم از امام رضا خواستم حالا که این همه راه اومدم و این همه انتظار کشیدم تو یه هوای اونم واقعا سرد و اونم تو یه جایی که ...

و اونا بی جواب نذاشتن و نمی دونم بخاطر نشکوندن دل من بود یا واقعا حکمتی توش داشته ...

وقتی دیدم ...

دستام ، پاهام و کاغذی که تو دستم بود به طرز وحشتناکی می لرزید و من هیچ جوره نمی تونستم کنترلش کنم

به حدی شدید بود که واقعا نمی شد مهارش کرد تا این که خودشون آروم شدن ...

نمی دونم این لرزش وحشتناک نشونه ی چی بود...

اون همه پیاده روی برای چی بود ...

نمی دونم اون لحظه باید شاد می بودم یا غمگین ..می خندیدم یا گریه می کردم ...واسه همین به طور غیر ارادی فقط لرزیدم ...و نگاه کردم با چشم هام...

اما می دونم که کارم و آدم هایی که امروزی فکر می کنن دیوونگی می دونن و من و یه دیوونه ...

الهی و ربی من لی غیرک ...



الهی و ربی من لی غیرک ...
۲۲ آذر ۹۴ ، ۲۱:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰
الهی و ربی من لی غیرک ...
۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۵:۳۲ موافقین ۵ مخالفین ۰

یاد روزی که این عکس و انداختم به خیر...


الهی و ربی من لی غیرک ...
۰۳ آذر ۹۴ ، ۲۲:۰۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

الهی و ربی من لی غیرک ...
۰۳ آذر ۹۴ ، ۲۱:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر