احساس

تا نگاه می کنی وقت رفتن است...

احساس

تا نگاه می کنی وقت رفتن است...

احساس

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند ...

آخرین مطالب

پیوندها

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

الان چند ساله که هر سال میگم امسال دیگه می رم کربلا

می رم اربعین

چه بغضی حتی وقتی اینا رو می نویسم گلومو گرفته...

یعنی انقدر از دست من دلخوری که راهم نمی دی بیام کربلا؟

انقد دلت از من شکسته؟

می دونم...

اما امام حسین، عمو عباس...

همه رو دارید دعوت می کنید خب منم دلم می سوزه، تو این چند روز یکی یکی دوستام اومدن

بازم من جا موندم...باز من موندم

نکنه بمیرم و کربلا رو نبینم، نکنه بین الحرمین و نبینم و بمیرم

اشکام داره می آد، انقدر بی لیاقتم که نمی خوای بیام ...؟

بابا به خدا منم دل دارم

پیر می شماااا

تا جووونم منم ببر

خب منم دلم کربلا می خواد

منم بین الحرمین می خوام

همه چند باره اومدن اما من و حتی یه بارم نمی بری ...

تا کی باید منتظر بمونم که منم ببرید کربلا...

دلم خیلی گرفته امام حسین، عمو عباس جوونم...

یه دوستم که داره می آد گفتم گله ام پیشت کنه...

من هنوز منتظر می مونم شاید دلتون سوخت...


حالا که تا دیار تو ما را نمی برند...

ما قلبمان شکست، حرم را بیاورید

حرم را بیاورید



الهی و ربی من لی غیرک ...
۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۰:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

و از شمال ات دوری و از باران های گاه و بی گاه پاییزی اش محروم ...

و خیلی وقت ها که ارتباطی با یک آشنا از آن خطه برقرار می کنی از باران اش می شنوی ...

و باران یعنی تو برمی گردی ...

و باران یعنی آب زدن به خاطراتت ...

بعضی زخم ها در زندگی تا ابد باز می مانند ... حتی اگر بخواهی پانسمانشان هم کنی

باز از درون بازاند ...

و خیلی ساده با تلنگری کوچک حسابی رویشان نمک ریخته می شود 

و پرتت می کند به تمام آن چیزهایی که از آن فرار می کنی ...

و بد می سوزاند جگرت را این زخم ها...

این روزها کیشم و منتظرم تا با یک تلنگر مات شوم و براستی خیلی زجرآور است...

اینکه مثل بازی مار و پله ، این همه فرار کنی از نیش مارها

اما در یک لحظه در جلوی نیش مار قرار بگیری و پله های زیادی رو به پایین سرازیر شی...

یه نیمکت خالی پاییزی،شب تاریک،شب خلوت

و اشک هایی که می ریزی تو این هوای پاییزی

و بارونی که باید باشه و نیست ...

پاییز فصل انارهای سرخ،سرخیِ به رنگ خون جگر...

و برگ های پاییزی اش که خیلی شاید شبیه کسانی اند که می ریزند ...که ویران می شوند...

پانوشت : این عکس دیروز صبح گرفته شد ...



الهی و ربی من لی غیرک ...
۱۸ آبان ۹۵ ، ۰۱:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

هوای پاییزی ...
برگایی که با باد پاییزی تو هوا می رقصن...
یه آسمون ابری و آماده ی باریدن و یه خیابون و ...
یه دل ابری تر ...

یه خیابونی که تو می تونسی دستای کسی و که دوست داری و تو دستاتت بگیری و از بودن کنارش و هم قدم شدن با قدماش لذت ببری ...
اما افسوس که باید خاطره هات و مرور کنی ...
و شکنجه بشی برای همه ی لحظه هایی که اون خاطرات و برا خودت رقم زدی و برات رقم زدن ...
چه هوای عجیبی داشت امروز تهران ...
ابری ...
بارونی ...
باد ...
انگار خدا دل من و به تصویر کشیده بود ...
و غروب ... چه غروبی بود وقتی از شیشه اتوبوس به بیرون زل زده بودم
انگار یه چیز سرخ رنگ وسط یه توده ابر گم شده بود ...
ابرا شده بودن توده های پاره پاره سرخی که تو دل آسمون زندونی بودن ...
و چقد هوای  دیروز تهران فقط بودن تو رو کم داشت ...
کاش بودی ...
وقتی داشتم بر می گشتم
به جای مترو از اتوبوس استفاده کردم ...
حس خوبیه وقتی به جای مترویی که قرار بود نفس کشیدن و راحت تر کنه صد برابر سخت تر می کنه از اتوبوس استفاده کنی...
درسته ک دیرتر می رسی و تو ترافیک می مونی،اما سالم تر می رسی و این که دنیارو می بینی...غروب خورشید و می بینی ... اشکای آسمون و می بینی رو شیشه ی اتوبوس ...رو آسفالت خیابون ...
و رها می شی از مترویی که خیلی از آدمایی که می خوان وارد قطار بشن از یه قانون نانوشته ای که اگه هول بدی،آدم باهوش تری استفاده می کنن و اصلا براشون اهمیتی نداری که آدمای دیگه اذیت می شن ...
و دست فروشایی که می آن تو گوشت و بلند بلند اجناسشون و تبلیغ می کنن و بی اهمیت به اینکه این پرده ی گوشه،نه پرده ی پنجره ...
و تومجبوری خیلی وقتا کل راه و تو یه حالت عمودی با یه حالت پرس بین انبوهی از جمعیت عذاب بکشی
و برا که دیر نرسی پی همین تونل وحشت و به تنت بمالی ... درسته که تو ترافیک نمی مونی ... اما خیلی چیزای دیگه رو هم از دست می دی ...
و اما اتوبوس ...یه راهروی تنگ ...
 صندلی دو نفره ...
و زن و مردی که تو ردیف من نشستن ...
و زن که آروم سرش و گذاشته رو شونه های همسرش و خوابیده ...
دوستت هم که کنارت نشسته و خوابیده ...
و دختربچه ای که صندلی پشتیته و خودش و می کوبونه به پشت صندلیه من ...
ماشینایی که هر کدوم به یه مقصدی تو جاده هستن...
آدمای مختلف...با هزار تا فکر جور وا جور ...
و یه عالمه قصه که تو هر کدوم از ماشیناس ...
و هزار تا قصه تو هر اتوبوسی ...
و ترافیک ...
و تو
تو که با تموم خاطره هات بیداری ...
و این قصه تمامی ندارد ....
12.8.95 


 پی نوشت : دیروز و امروزش برا اینه که یه مقدارش شب نوشته شد

و یه جاهاییش صبح .

الهی و ربی من لی غیرک ...
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۰:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰

فکر کن! در شلوغیِ تهران

عصر پاییز... در به در باشی


شهر را با خودت قدم بزنی

غرقِ رویای "یک نفر باشی"


شاعر : پویا جمشیدی

الهی و ربی من لی غیرک ...
۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

بلخره انتظارم پایان گرفت و بارون و دیدم 

شاید کم ...

شاید نم نم ...

اما دلم خیلی وقته بارون می خواست ...

خدایا شکرت برای اولین بارون پاییزی این شهر ...

الهی و ربی من لی غیرک ...
۰۴ آبان ۹۵ ، ۰۹:۰۸ موافقین ۱ مخالفین ۰

کوچه جهنم است ، خیابان جهنم است

این روزها بدون تو تهران جهنم است ...

الهی و ربی من لی غیرک ...
۰۲ آبان ۹۵ ، ۱۵:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰